
[ تجریش، ساعت 2.30 بامداد
پنج شنبه، دهم دی ماه هشتاد و هشت ]
IRAN, the great PERSIA, the great land...
in ISLAMIC REPUBLIC style we all love you. in ISLAMIC REPUBLIC style we always loved you, and in ISLAMIC REPUBLIC style we will love you for ever.
this is our motto, our great motto. but they want to change it. they think they can, but they can't. it never change. it never ever change. coz we're still alive, coz we protect our motto.
fuck ISRAEL, US, UK, and who think they're better than ISLAMIC REPUBLIC too, and who think they are honest with us too.
"حالم خوب است. خیلی خوب. غمی ندارم این روزها. ایام به کام است. خنده روی لب هام است. دیگر همه چیز تمام شده. دیگر همه چیز خوب است. دیگر فکر او را نمی کنم. دیگر همه ی آدم ها هم خوب اند. دیگر همه مرا دوست دارند، مرا می فهمند، به خواسته هایم احترام می گذارند، حالم را درک می کنند. دیگر کسی مزاحمم نیست.. کسی داغ دلم را تازه نمی کند.. دیگر زندگی زیباست! خورشید هست، ستاره هست، دریا هست، خدا هست، خنده هم که روی لبهایم دارم. غمی هم که ندارم دیگر. همه چیز هم که تمام شده دیگر.."
مرد، مرتب این ها را هر روز و هر ساعت با خودش مرور می کرد.. به خودش تلقین می کرد..
ولی همیشه، تلقین هایش که تمام می شد، لب خند تلخی می زد و می گفت: این ها راست هم که باشد، دیگر ولی او را ندارم...
بعد مرد تُهی شد. تمام شد. به آخر رسید...
و دوباره به خودش تلقین کرد...
چند باری خواستم بیایم و از ماهی کوچکم بنویسم؛ از این که هنوز که هنوز است دارد توی آکواریوم من شنا می کند. از این که نه تنهایی و نه هیچ چیز دیگری هنوز از پا درش نیاورده. از این که اگر چند وقت دیگر طاقت بیاورد می شود یک ماهی قرمز ِکوچکِ یک ساله.
خواستم بیایم و از این بگویم که چرا این چند وقت کم تر آمده ام این جا، کم تر نوشته ام.
حالا که آمده ام، حالا که دارم می نویسم، حالا که...
چرا تنهایم گذاشتی؟ چرا نیستی، حالا که باید باشی؟
چرا همه چیز به تو تمام می شود؟