
چند باری خواستم بیایم و از ماهی کوچکم بنویسم؛ از این که هنوز که هنوز است دارد توی آکواریوم من شنا می کند. از این که نه تنهایی و نه هیچ چیز دیگری هنوز از پا درش نیاورده. از این که اگر چند وقت دیگر طاقت بیاورد می شود یک ماهی قرمز ِکوچکِ یک ساله.
خواستم بیایم و از این بگویم که چرا این چند وقت کم تر آمده ام این جا، کم تر نوشته ام.
حالا که آمده ام، حالا که دارم می نویسم، حالا که...
چرا تنهایم گذاشتی؟ چرا نیستی، حالا که باید باشی؟
چرا همه چیز به تو تمام می شود؟
به که باید شکایت برم، از کسی که روزی مأمن شکایت نامه هایم بود؟
مثل بودن تو که گاهی از نبودن ات سخت تر می شد
و من، بودنِ سختِ سخت ات را دوست تر می داشتم از نبودن ات
نیستی و روزهای سختِ من است
نیستی و سختی ِ این روزها هلاک می کند مرا